تبليغاتX
قاصدکهای نقره ای
پیک امید

رضایت قلبی می تونه داشتن یه سر پناه باشه ....فکر میکنی خیلی فرق داره اگر با آجر یا گچ ساخته شده باشه؟!

رضایت قلبی می تونه داشتن یک دوست خوب باشه!

رضایت قلبی می تونه داشتن یک کتاب خوب توی کتابخونه ات باشه!

رضایت قلبی می تونه داشتن یک یادگاری کوچیک از عزیزت باشه!

رضایت قلبی می تونه گفتن یک شعر کوتاه برای محبوبت باشه!

رضایت قلبی می تونه خوردن مربای شیرین برای صبحانه باشه!......چی میشه یه دفعه پنیر نخوری؟!

رضایت قلبی می تونه پر کردن ظرف معلوماتت باشه!....خیلی وقته که خالی شده بود!

رضایت قلبی می تونه بخشش،مهر ورزیدن و کمک به دیگران باشه!.......انگار آروم تر و مهربون تر از همیشه بنظر میرسی!

رضایت قلبی می تونه ریختن قطره ای اشک برای رسیدن به هدفت یا تخلیه احساساتت باشه !...تو تونستی خوشحالم که موفق شدی!

رضایت قلبی می تونه لبخند زیبای مادر و پدرت باشه!

رضایت قلبی می تونه قهقهه های پر سرو صدای فرزندت موقع تاب خوردن باشه!

رضایت قلبی می تونه لذت آرام نشستن باشه!....آخیش زانوهات درد گرفته بود!

رضایت قلبی می تونه یه خواب طولانی بعد از ۱۰ ساعت فعالیت باشه !

رضایت قلبی می تونه یه نفس عمیق بعد از یک کار خوب باشه!

رضایت قلبی می تونه نوشیدن یک لیوان آب خنک باشه !....آخیش جیگرت حال آمد تشنگی هم بد دردیه ها!

رضایت قلبی می تونه خوندن یه نامه یا ایمیل باشه!

رضایت قلبی می تونه یه عالمه...............توی ذهنت باشه ! فوق العاده است ! ای بابا.....؟بسه دیگه!

گوش کن ....میشنوی.....قلبت داره میزنه ،اون برات آهنگ رضایت می زنه .پس تو چرا این قدر ناراضی به نظر می رسی؟

این همه مورد هست برای اینکه تو روزی صد بار بخندی و هزار بار خدا رو شکر کنی که اینقدر خوشبختی ،یه دفعه هم تو برای دلت آهنگ رضایت رو بنواز ،بنواز،زود باش دیگه...چشات رو ببند ،دستات رو بسوی آسمون بلند کن ،لبخند یادت نره،حالا به خاطر رضای دلت ، از خداوند بزرگ تشکر کن.....زود باش دیگه..

                            رضایت قلبی تو =خوشبختی تو

یادم رفت بگم رضایت قلبی من داشتن دوستان خوبی مثل شماست.دوستتون دارم.قلب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:52  توسط نرگس  | 

میلاد امام رضا (ع)مبارک امیدوارم همه ما به برکت وجودش حاجت روا بشیم.

ارزش یک خواهر را از کسی بپرس که آن را ندارد.

ارزش ده سال را از زوجهائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

ارزش یک سال را از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

ارزش یک ماه را از مادری بپرس که نوزاد نارس بدنیا آورده است .

ارزش یک هفته را از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

ارزش یک دقیقه را از کسی بپرس که به هواپیما ،قطار یا اتوبوس نرسیده است.

ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم بدر برده است.

ارزش یک میلی ثانیه رااز کسی بپرس که در مسابقات المپیک،مدال نقره برده است.

زمان برای هیچکس صبر نمیکند،قدر هر لحظه خود را بدانید،قدر آنرا بیشتر خواهید دانست اگربتوانید آنرا با دیگران نیز تقسیم کنید.

برای پی بردن به ارزش یک دوست آنرا از دست بده.

پی نوشت:از دوست خوبی بنام سینا ممنوم از نظری که برام گذاشته ایشون خیلی لطف داشتند و امیدوارم برام یک آدرس بگذارند تا بتونم جواب محبتشون را بدم .  این نظر را برای دوستان خوبم میگذارم.

سلام من چیزای زیادی راجع به ام اس شنیدم اما چیزی که واسم جالبه انرژی و نشاط بیش از حد این ادماست من ام اس ندارم ولی دوست دارم مثل شماها شاد و پر انرژی باشم خوش به حالتون انشالا همیشه شاد باشید.
واسه شما و همه اونایی که ام اس دارن از ته دل آرزوی سلامتی میکنم.

ما هم امیدواریم شما همیشه سلامت و شاد باشید سینا جان

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:53  توسط نرگس  | 

ببینید بخاطر زیاد شدن مشکلات مردم بعضی از آدمها چطوری از این مسئله سو ء استفاده میکنند .

http://i.imagehost.org/0307/1z68rw0.jpg

بخور علا ءالدین

جهت ابطال سحر و جادوگشایش کارمضرات و نظر بد و نحوسات اعمال خبیثه و شیطانی.

جهت منازل ،فروشگاهها و کار خانجات.بخرید ببینید زندگیتون متحول میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 13:43  توسط نرگس  | 

 حس خیلی قشنگیه وقتی توی خیابونها قدم میزنی و به صدای خش خش برگ ها گوش میدی در حالی که گذشته ها رو مرور میکنی...برای اینکه دل آروم بگیره.خدایا ممنون که کمکم کردی گذشته ها برای من هر چی که بود گذشت.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 7:17  توسط نرگس  | 

دوستان خوبم سلام گرچه همه شما عادت کردید همیشه از نرگس پیامهای امید را ببینید و بشنوید اما این دفعه را میخواهم از غمی که توی دلم نشسته صحبت کنم.

نمیدونم چرا از موقعی که کلاس یوگا را دوباره شروع کردم برای بیان آنچه که در دلم هست قویتر شدم برای مثال از دیروز شروع میکنم .چند وقتی بود که با یکی از دوستان صمیمیم که حدود ۲۰ ساله با هم هستیم و همیشه مثل دو تا خواهر بودیم تماس تلفنی نداشتم تا دیروز . دوستم از بیماری رماتیسم رنج میبره و چند ناراحتی سخت دیگر را هم پشت سر گذاشته ولی از بیماری من مطلع نبود به خودم گفتم باید قوی باشی و نشون بدی که بیماریت را پذیرفتی و اگه خودت راحت باشی اطرافیان هم باهات راحت بر خورد میکنندبنابر این تصمیم گرفتم بهش بگم بیماری ام اس دارم وقتی که در کمال آرامش بهش گفتم که ام اس دارم هیچ صدائی را از آنطرف گوشیم نشنیدم بعد گفت دروغ میگی بعد گفت چند وقته بعد گفت.....

در آخر گفت چرا منو زودتر خبر نکردی که من در جوابش گفتم چون خودت یکسری مشکلات جسمی داشتی نخواستم ذهنت را در گیر خودم کنم میدونید در جوابم چی گفت گفت بیماری تو اصلا قابل مقایسه با مال من نیست مال تو خیلی خطریهو خیلی پیش بینی نشده و فقط من میتونم باهات همدلی کنم نه همدردی (جالبه که به گفته خودش دکتر بصورت روزانه برای جلوگیری از عود بیماریش که باعث خشک شدن تمام مفاصلش میشه کورتن تجویز کرده)میدونید با وجود بر اینکه دوست بسیار عزیزی هست برام ولی از حرفش خنده ام گرفت توی ذهنم این بود که بعضیها حتی با نوع بیماریشون میتونند به هم پز بدهند و بگن مال من بهتر از مال توئه.خلاصه که تونستم با خنده و شوخی مسئله را تمام شده اعلام کنم و ازش خواهش کردم که اصلا اصلا احوالمو در مورد بیماریم نپرسه تا زمانی که خودم بخواهم و ان هم قبول کرد تا شب از یاد آوری حرفهاش خنده ام میگرفت و خیلی خوشحال بودم که تونستم بالاخره با گفتن اینکه ام اس دارم به اطرافیانم کمی خودم را راحت کنم.

اما قسمت بدش تازه شروع میشه و آن مربوط به امشبه. امشب رفته بودم خانه خواهرم که آن هم مثل من ام اس داره و برای حدود نیم ساعت با مادرم و خواهرم تنها بودم .خواهرم داشت از بر خورد مردم نسبت به ام اس و نگرش اقوام و دوستان صحبت میکرد که نمیدونم یک دفعه چه حسی منو در گیر خودش کرد شجاعت بود یا حماقت که البته من خودم با دومی بیشتر موافقم که یکدفعه رو به خواهرم کردم و گفتم من یک چیزی راه گلوم را بسته گفت چی گفتم منم ام اس دارم.وای عجب سکوت مرگباری.فقط در یک لحظه چشمم به  حالت مبهوت مادرم وچشمان خونین و مهربان و گریانش  افتاد.نمیتونم آن لحظه را به هیچ وجه تو صیف کنم دردی توی قفسه سینه ام نشست اما دیگر حرف از دهانم خارج شده بود خواهرم شروع به گریه کرد و مادرم بعد از اینکه به زور به خود آمد فقط ازم یکریز میپرسید مگه میشه کدوم دکتر اینو بهت گفته ؟ووو....راستش از نگاه به چشمهای ترسیده مادرم گریه ام گرفت کمی گریه کردم ولی خودم را کنترل کردم بعد گفتم مادر جون من طوریم نیست نگران نباش تو رو خدا.ولی همون لحظه داشتم به خودم لعن و نفرین میکردم که چرا به حرف دکترم گوش کردم و این موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم آخه دکتر میگفت همین نگه داشتن راز بیماریت برات خوب نیست و استرس ایجاد میکنه. کاش استرس داشتم ولی هرگز اینرا به مادرم مادر نازنینم نگفته بودم.دیگه فقط مامانم را بغل کردم صورتش را بوسیدم و ازش حلالیت خواستم بخاطر اینکه با گفتن رازم دردی را بر قلبش جا گذاشتم و بعد هم که ازش جدا شدم دستانش را غرق بوسه هام کردم و فقط میگفتم مامان من را ببخش.مادرم هم میگفت عزیزم حلال زندگانی .ولی چشمهاش پر خون بود.از خانه خواهرم که برگشتم در تمام طول راه به مادرم گفتم نکنه غصه بخوری من خوب خوبم امیدم به خداست و مطمئنم که هم من و هم خواهرم خوب میشیم و مادر عزیزم با صدائی گرفته هر از چند وقتی میگفت یا خدا.مادرم را به خونه رسوندیم ولی در راه بر گشت به خونه خودم تمام طول راه را با صدای بلند گریه کردم.احساس گناه میکردم خیلی شدید به خودم گفتم میمردی به مادرت نمیگفتی تو که چند سال نگفتی بازم صبر میکردی حالا اگه بلائی خدای نکرده سر مادرت بیاد چکار میکنی.تا ساعتی بعد از رسیدنم به خونه هم هنوز داشتم گریه میکردم که با دلداریهای شوهرم آرام شدم البته علی الظاهر.

امیدوارم خدا من  را ببخشه که مادرم را ناراحت کردم.

امیدوارم مادرم من را ببخشه که بیشتر صبر نکردم.

امیدوارم خدا به خاطر دل مهربون و پاک همه مادرها به همه بیمارها شفای خیر بده.

امیدوارم دوستان خوبم من را ببخشند که نتونستم غمم را توی دل خودم نگه دارم و با بازگو کردنش همه راناراحت کردم.

امیدوارم بتونم خاطره این روز تلخ را که از بدترین روزهای زندگیم بود را فراموش کنم.

 کمترین کاری که میتونم برای پدر و مادرم بکنم دعا کردن به آنهاست :

خدایا به مادرم وپدرم عمر طولانی باسلامت وعزت عطا کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 22:11  توسط نرگس  | 

 روزی از روزها گروهی از قورباغه
 های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند . 
  هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
 جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
 
و مسابقه شروع شد .... هورا
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند . آخ
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید : 
" اوه,عجب کار مشکلی !!" 
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ." 
یا : 
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !" 
  قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ... 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ... I don't know - New!
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"
 و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف 
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد
 بالا, بالا و باز هم بالاتر .... 
این یکی نمی خواست منصرف بشه ! تشویق
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند،

به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه میخواستند بدانند او چگونه این کا ررا انجام داده؟ 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن روپیدا کرده؟ 
و مشخص شد که ... 
   برنده ی مسابقه کر بوده !!!از خود راضی
 نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
 هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای
 شما رو ازتون می گیرند--chatterbox

چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
 همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
 چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره 
پس : 
همیشه .... 
مثبت فکر کنید !peace sign
  و بالاتر از اون 
کر بشیدnot listening - New! هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !
  و هیشه باور داشته باشید : 
من همراه خدای خودم همه کارمیتونم بکنم.بغل

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 17:22  توسط نرگس  | 

من نمیخواهم بخوابم.من با بیداری رفاقتی دیرینه دارم. باید بیدار بمانم و از لحظه لحظه زندگی ام لذت ببرم .عشق در کمین من است. من نمی خواهم چشمانم را ببندم.بیم آن می رود یک پدیده زیبا از تیر رس نگاه من خارج شود. من بیداری را دوست دارم.

می خواهم پابه پای بیداری بروم.می خواهم زیر باران قدم بزنم.سرم را بالا بگیرم و دست نوازشگر باران را روی گونه هایم احساس کنم. من می خواهم تا ته سرمای برف بروم.

میخواهم به آسمان نگاه کنم و هجوم بی امان دانه های آن را ببینم درنگ جایز نیست.باید راه بیفتم. باید سراغ گل هائی که هنوز بو نکرده ام ،شکلاتهائی که هنوز نچشیده ام ،آدم هائی که هنوز ندیده ام و احساساتی که هنوز حس نکرده ام.

من میخواهم تا انتهای هر احساسی بروم.می خواهم طعم تلخ شکست غرور را بچشم ،لذت پیروزی را احساس کنم،قهر را تجربه کنم و آنگاه طعم خوش آشتی را بچشم.

شاید این آخرین ۲۴ ساعت زندگی من باشد،یا آخرین سال زندگیم،یا آخرین دهه عمرم.کسی چه میداند؟

چه اهمیتی دارد که کسی مرا می فهمد یا نمی فهمد؟می پذیرد یا نمی پذیرد؟دوست دارد یا ندارد؟آنچه مهم است این که من می توانم بفهمم،بپذیرم و دوست داشته باشم.من برای همه این ها فرصت میخواهم .شاید فرصت زیادی نمانده باشد.کسی چه می داند؟

من هر احساسی را دوست دارم تجربه کنم الا پشیمانی .من نمیخواهم در پشیمانی بمیرم. دلم می خواهد یک بار دیگر زندگی را دوره کنم تا چیزهائی را که نفهمیدم بفهمم،تا کسانی را که نشناخته ام بشناسم ،تا اشتباهاتی را که مرتکب شده ام جبران کنم .

من زندگیم را دوست دارم . این هدیه پروردگار من است.نمیتوانم آن را به رایگان از دست بدهم،اما میخواهم آن را با آنانی که دوستشان دارم تقسیم کنم.

من کسی را سراغ ندارم که لایق دوست داشته شدن نباشد.فرقی نمی کند چه کسی،چه رنگی،چه زبانی،چه فکری.الا آن کس که با عشق بیگانه است.

آی انسانها ! زندگی عطیه گرانقدر الهی است،آن را به رایگان از دست ندهید.به خاطر آفتاب سپاسگذار باشید و برای باران سجده شکر به جای بیاورید. به پاس با هم بودنتان جشن بگیرید.بکوشید عظمت هر چیز بزرگی را در کوچکترین ذره آن بیابید.

من میخواهم یک رود باشم نه یک آبگیر ،یک چشمه باشم نه یک مرداب.سالهای جوانی من به جائی ختم نمی شود.من میتوانم تا هر جا که اراده کنم جوان بمانم. ثمره زندگی من و افتخار سالهای عمر من،ثروت من،مقام من،یا خانواده من نیست ثمره من خود منم.

من میخواهم خودم را به امید و به زندگی ببخشم.باید این زمان باقیمانده را زندگی کنم .چه کسی می خواهد با من همراه شود؟                                                                           دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 18:42  توسط نرگس  | 

سلام دوستان گلم این هم یک پست کاملا شیرازی

دروازه قرآن ورودی شهر شیراز از طرف اصفهان میباشدو در نزدیکی تنگ الله اکبر و در میان کوه های         بابا کوهی و چهل مقام واقع شده است و یکی از زیباترین دروازه های اسلامیست . این طاق در زمان عضدالدوله دیلمی در فارس ساخته شده و قرآنی نیز در آن جای داده شد تا مسافرین به  برکت  عبور  از زیر آن ،سفر را به سلامت به پایان برسانند . به مرور زمان طاق شکسته و تخریب شد. در دوره حکومت زندیه ،کریمخان زند(۱۱۷۲-۱۱۹۳ه.ق)مجددا آن را باز سازی نمود و در قسمت فوقانی آن اطاقی ساخت و دو جلد قرآن نفیس و به خط ثلث و محقق،اثر سلطان ابراهیم بن شاهرخ گورکانی را در آن اطاق جای داد این قرآن  هابه قرآن هفده من مشهورند.بنا بر تحقیق آنو بابینی در سال ۱۳۱۶که طرح توسعه راه شمالی شیرازدر دستور کار دولت قرار گرفت،این طاق خراب شد و قرآن مذکور نیز به موزه پارس انتقال یافت. در زمان قاجاریه که چند زلزله شیراز را تکان داد،این دروازه آسیب هائی دید اما بوسیله محمد زکی خان نوری موردباز سازی و مرمت قرار گرفت.

    آن که نشنیده ست هرگز بوی عشق          گو به  شیراز  آی و خاک ما ببوی

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 14:55  توسط نرگس  | 

*دعا کلید موفقیت و رستگاری ،چراغ کامیابی و رحمت،سلاح مومن و ستون دین، نور آسمانها و زمین ،محبوب ترین کارها نزد خداوند و سپر بلای مومنان است.

*دعا بلای نازل شده و نازل نشده را پس میراند ،قضای حتمی را بر می گرداند و تقدیر را دگرگون می سازد.

*دعا،بیماری و درد را شفا می دهد ،امواج سهمگین مصیبت را درهم می شکند و نگرانی مومن را در رسیدن بلا بر طرف می کند.

*در آسایش نیز خدا را یاد کن و خود را به بشناسان،تا در هنگام گرفتاری تو را بشناسد.

*دعا در رحمتی است که چون باز شود ،کسی نمی تواند آن را ببندد،هرگاه این در گشوده شود،درهای اجابت نیز باز می شوند ،چون خدا را نسزد که در دعا را به روی بنده اش بگشاید و در اجابت را به رویش ببندد.پس دعا کردن،نشانه اجابت و روا شدن حاجت ها است.

*دعای کسی که چشم امید از همگان بر دارد و تنها به خدا امیدوار باشد ،بسیار به اجابت نزدیک است.همچنین دعای پیشوای دادگر در حق مردمش ،دعای پدر صالح در حق فرزندش،دعای فرزند صالح در حق پدرش ،دعای ستمدیده علیه کسی که به او ستم کرده،دعای کودکان بی گناه و دعای اهل قرآن رد نمی شود و دیر یا زود به اجابت میرسد.

*گاه اجابت دعا به تاخیر می افتد وچون پای پاداش و مصلحت بزرگتری در کار است،یا علاقه خدا به بنده اش چنان است که از شنیدن صدای او به هنگام دعا سیر نمیشود یا اینکه بار گناهان ،راه رسیدن اجابت را سد کرده است.

*گاهی نیز خدای تعالی دعایت را پاسخ نمیگوید چون می داند اگر به خواسته ات برسی،باآن خدا را معصیت میکنی و خشم بی خشنودی او را باعث می شوی ،یا دیگر به دعا نمی پردازی در حالی که خداوند دعا کردنت را دوست دارد.

*هیچ دعائی چون دعائی که انسان پشت سر دیگری کند ،مستجاب نمی شود،دعائی که مسلمانی برای برادر مسلمانش می کند ،روزی رساننده و دور کننده بلا است.

*بی شک دستی که به نیاز خواهی ، به درگاه خداوند بی نیاز بلند می شود، از رحمت خدا تهی نمی ماند ، اگر چه عین خواسته دعا کننده به او عطا نگردد.

توی این روزها و شبهای پر برکت اگر دلتون شکست و قطره اشکی از چشمتون جاری شد دوستانم و من را از دعاهای خیرتون بهره مند کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 0:10  توسط نرگس  | 

متن اصلی:

آن کس که بداند، و بداند که بداند

 

                  اسب شرف از گنبد گیتی بجهاند

 

آن کس که بداند، و نداند که بداند

 

                بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 

آن کس که نداند، و بداند که نداند

 

               لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آن کس که نداند، و نداند که نداند

 

                   در جهل مرکب ابدالدهر بماند

معنی شعر:

آنکس که بداندو بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند!

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند!

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پول خر خویش براند!

آنکس که نداند و نداند که نداند

بر پست ریاست ابدالدهر بماند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 16:29  توسط نرگس  |